یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا و مخملک

سلام عسل مامان سیر مریض شدنای تو تمومی نداره و یکی دو هفته ای یه بار بالاخره یه اتفاق میافته و یه مشکل واست پیش میاد عزیز دلممممممممم اما تا اینجا شکر خدا همه به خیر گذشتن . از حدودای روز یک شنبه یه دونه های ریزی روی دستات و گردنت پیدا شد و همه فکر میکردیم که بخاطر گرمی هوا بدنت عرق جوش زده .اما نباید اینجوری میشدی چون من یک روز در میان میبرمت حموم و دوش میگیری اما نظر همه این بود که خیلی هوا گرمه و این طبیعیه  و اگه یه بیماری بود حتما تب همراهش بود و معلوم میشد اما تو تب نکرده بودی و منم گفتم حتما درست میگن و هیچیت نیست و من زیادی حساسم  کم کم روزای بعد جوشای بدنت بیشتر شد و روی شکمت هم پیدا شدن  نگران شدم و در عین حال...
29 تير 1391

یسنا و هفته ای که گذشت.......

سلام جوجوی مامان روز شنبه به علت قطع و وصل مکرر برق خازن کولر خونه سوخت و رسما تو این گرمای هوای بیچاره شدیم   دور تند پنکه هم اصلا جواب نمیداد و خیلی گرم بود. زنگیدم به باباجونی بگم که اینجوری شده و کاریش میشه فعلا بکنیم یا نه! و باباجونی گفت که بهتره صبر کنیم تا عصر بریم تعمیرکار بیاریم آخه ظهر بود و مغازه ای باز نبود این موقع بابا جونی اصرار داشت که بریم اونجا تا کولر درست میشه و من میگفتم نه چون داشتم نهار درست میکردم و نمیشد نصفه و نیمه رهاش کنم که شما خوشمل خانوم طبق معمول اون یکی گوشی دستت بود و این حرفارو شنیدی و دیگه بی خیال باباجونی نشدی و گفتی میخوام بیام اونجا و باباجونی هم از خدا خواسته گفت بچه گر...
29 تير 1391

شیطنت ها و کارهای بد

سلام قند عسل مامان هر روز که میگذره عزیزتر میشی و شیرین تر و البته شیطون تر در ضمن روز به روز هم لاغر تر میشی و اصلا وزن اضافه نمیکنی که هیچ دیروز فهمیدم که یه کم وزنت کم هم شده از نظر غذایی بد غذا هستی و به سختی غذا میخوری اما میخوری غذاتو بالاخره.نمیدونم چرا لاغر و لاغرتر میشی.دکترت هم گفت که مشکلی نداری. بهت شربت تقویتی هم  دادم اما متاسفانه از مزه اش بدت میاد و جز دفعه اول دیگه حاضر نشدی که بخوریش و همون دفعه هم تا قورتش دادی کلی حالت بد شد دیگه نمیدونم چیکار کنم که وزن بگیری و یه کم از این حالت اسکلت مانندی که پیدا کردی در بیای.آخه تمام دنده هات و استخونات از روی پوستت پیداست و این خیلی ناراحتم میکنه   راستی...
22 تير 1391

یه اتفاق بد

سلام یسنا جونممممممممممم عصر  4 شنبه با بابایی رفتم خونه باباجونی اینا و بعد ما امیر حسین و امیر علی هم اومدن اونجا و تو کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی بعد اونها خاله میترا اینا هم اومدن و تو خوشحالیت با اومدن حسین کامل شد گرچه با حسین خیلی نمیسازی اما خیلی خیلی دوسش داری و همش بوسش میکنی و میگی حسین دوست دارممممممممم اونشب بابا علی قرار بود ساعت 11 بره پیش عمو رضا صفحه عزا خونه و یه جای دیگه کمک واسه نذری پختن و جشن نیمه شعبان  و ما و خاله میترا اینا و خاله فاطمه اینا برنامه ریزی کردیم واسه فرداش که بریم یه جا واسه گردش  و قرار شد صبح روز بعد ساعت 6.30 اول جاده هفت باغ همدیگرو بینیم. من و بابایی هم رفتیم خون...
19 تير 1391

نیمه شعبان

 در پاى سرو قدت سر مى‏نهم به زارى باشد که یک قدم هم بر چشم من گذارى   تو آسمانى و من افتاده چون زمینم ره مى‏برم به سویت دستى اگر برآرى   جان شکسته‏ام را امید عافیت نیست جز آنکه با نگاهى وى را علاج دارى   در سایه بلندت اقبال کوته من آن بخت جاودان را دارد امیدوارى   اى تکیه‏گاه هستى از غربتم برون آر از تنگناى ظلمت تا اوج رستگارى   اى آرزوى دلها در صبح دولت تو خوش مى‏رسد به پایان، یک عمر انتظارى   چشمان بى‏فروغم در انتظار رویت هر جمعه مى‏شمارد یک هفته بى‏قرارى ...
15 تير 1391

الهی من فدای تو

سلام قشنگ مامان قربونت برم که روز به روز شیرین زبونتر میشی و شعرای قشنگ یاد میگیری خاله عاطی و به قول تو عاطفه بزرگه   (آخه به اون یکی خاله ات میگی عاطفه کوچیکه) یه شعر تازگیا یادت داده که تو جیگمل خانوم هم زود یادش گرفتی و اینقدر باحال میخونیش که دل همه واست ضعف میره و میخوان قورتت بدن وقتی اینو میخونی. شعری که  خاله یادت داده اینه: الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو که تو به جای بیابونا میگی خیابونا وایییییی اینقدر اینارو باحال میگی که من بعد خوندن این شعر اینقدر بوست میکنم که فرار میکنی و میگی اههههههههههه ولم کن دیگه  و من بیشتر بوست م...
14 تير 1391

حسین مهمون یسنا شد

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی هر روز که میگذره تو شیطنت هات بیشتر میشه و آتیش سوزوندن هات چند برار   دیروز صبح من ساعت ٤.٣٥ واسه نماز صبح بیدار شدم و تو هم نمیدونم چی شد که بیدار شدی و دیگه لالا نکردی  و من هر چی نشون دادم که خوابم و صداتو نمیشنوم  فایده نداشت و تو خوابت نبرد  حدود ٥.٣٠ بود که بلند شدی و گفتی صبحانه میخوام منم  بلند شدم و واست صبحانه آماده کردم و واسه بابایی هم که داشت میرفت ماموریت یه ساندویچ درست کردیممممم تا ببره و توی راه بخوره بعد رفتن بابایی تقریبا ساعتای ٦ بود که باز دلت هوای کارتون کرد و منم مجبور شدم باز بزنم پرشین تون این روزا از بس پرشین تون نگاه میکنی دیگه اسم کارتون میاد حال...
12 تير 1391

یسنا جونمممم و پارک

سلام جیگملممممممممم خداروشکر حالت خیلی بهتره و تقریبا دیگه داری خوب میشییییییی نفسم عصر سه شنبه با خاله عاطی و خاله عارفه و خاله فاطمه(دختر عموم) رفتیم پارک و تو کلی بازی کردی و خوش گذروندی و طبق معمول فقط رفتی سرسره بازی و استخر توپ. نمیدونم چرا ولی اصلا از تاب بازی خوشت نمیاد و نمیخوای حتی امتحانش کنی تو استخر توپ با یه نی نی دوست شدی که از خودت بزرگتر بود و همش مراقبت بود تا نی نی های دیگه خودشونو روت پرت نکنن  تو هم که از خدا خواسته خودتو پرت میکردی وسط توپ ها و حتی دیگه حاضر نبودی از جات بلند شی  فقط دستتو میگرفتی بالا و اون بیچاره باید میومد و بغلت میکرد و دوباره روز از نو و روزی از نو هر چی هم میگفتم که یسنا جونم...
8 تير 1391

سرما خوردگی یسناااااااااااااااااا

سلام عزیز دل مامان هر چی دوست ندارم از مریض شدنت و بی حالیهای تو بنویسم اما اینقدر پشت هم مریض میشی که دیگه نمیدونم چیکار کنم عصر شنبه با خاله عاطی رفتیم خونه خاله میترا اینا و بابای و بابا جون اینا هم بعد ما اومدن اونجا.  و بعد اونها هم خاله ژیلا اینا اومدن و تو حسابی بهت خوش گذشت و کلی بازی کردی اونشب خونه خاله میترا اینا یه کوچولو سرد بود چون کولر روشن بود ، فضای خونه سرد شده بود.و تو خوشمل خانوم هم از بس بدو بدو میکردی  احتمالا بدنت عرق کرده بود و تو اون هوا سرما خوردییییییی البته شب وقتی اومدیم خونه طوریت نبود و فقط گفتی که خسته ای و هنوز اولای قصه بودیم که  زود لالا کردی نصفه های شب بود که من اتفاقی دست...
6 تير 1391

یسنا جون و هفته ای که گذشت

سلام جیگمل مامان خیلی وقته که نیومدم و واست ننوشتم .باید ببخشی نفسمممم آخه نمیدونم چرا و چی شده که این روزا تنبل شدم و حس نوشتن ندارم امروز تا جایی بتونم واست اتفاقات این چند وقت را مینویسم قربونت برم هفته گذشته نه حال تو خوب بود و نه حال من.اما خداروشکر هردوتامون خوب شدیم در ضمن از شنبه هفته قبل هر روز عصر خونه همسایه باباجونی دعا بود و من و تو هم با مامان جونی و باباجونی میرفتیم و امروز روز آخر هستش و تو از فردا کلی غصه میخوری که دیگه نمیریم آخه کلی دوست تو این دو هفته پیدا کردی و هر روز اونجا باهاشون بازی میکنی و کلی بهت خوش میگذره.   بقیه در ادامه مطلب...... جمعه گذشته هم طبق معمول اکثر جمعه ها و تعطیلی ها رفتیم جو...
1 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد